|
ساعد مدرّسی |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
ساعد مدرّسی
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
فروردین ٩٠
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
لینک دوستان
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
یادگار 08/02/1391
-
هَکشدن نمارایانه
امروز صبح متوجّه شدم که حدود دوساعت
از نیمهشب گذشته، نمارایانۀ یاهویَم، هَکشده. سریع همه چیز را چِک کردم. حقیقت
داشت! واقعاً هَکشدهبود و ازطرف من، نامهای بهمراه لینکی از یک خبر بی ربط و
اتّفاقی بیبیسی را به بسیاری از افرادی که در فهرست تماسهایم وجودداشت، فرستادهبود.
سریعاً
نسبت به تعویض گذرواژهها اقدامکردم و در سایر پُستهای الکترونیک دیگرم هم برای
چندمینبار، همین کار را انجامدادم.
دیشب
در اخبار تلویزیون هم شنیدهبودم که تعداد زیادی دُچار همین مشکل شدهاند.
بنابراین سعیکردم تا علّت نفوذ به سیستمهایم را دریابم. حقیقتش را بخواهی، نکات
امنیّتی را تقریباً بصورت کامل رعایت میکنم و برایم مهمّ بود تا راه نفوذ را
بیابم.
من
دیشب، حدود ساعت یک بامداد، بخاطر خستگی نتوانستم برای مشاهدۀ نامههایم، لپتاپم
را روشن کنم بلکه در رختخواب، ازطریق موبایلم که سیستمعامل آندروید دارد، اقدام
به مشاهدۀ ای-میلهای یاهو کردم. تصوّرمیکنم که علیرغم ایمنی زیاد آندروید در
استفاده از حسابهای گوگل، این سیستمعامل جدید، فاقد توانائی لازم برای حفظ
امنیّت سایر حسابها ازجمله همین حسابهای یاهو باشد. البتّه هنوز مطمئننیستم ولی
این، دوّمین مرتبه هست که به امنیّت این سیستمعامل شکّکردهام.
یکی
از رازهای موفّقیّت این سیستمعامل، پیوستگی شدیدش به حسابهای گوگل است. گوگل هم
ازاَساس، بسیار حفاظتشده بنیاننهادهشدهاست. بنابراین طبیعی است که درهنگام
استفاده از حسابهای گوگل برروی آندروید، کمتر احساس عَدَم امنیّت بکنیم.
1-نتیجۀ اوّل اینکه، آندروید احتمالاً به
تنهایی امنیّتندارد و اگر امن بنظرمیرسد، شاید ناشی از امنیّت نسبی حسابهای
گوگل باشد!
2-نتیجۀ دوّم اینکه، خدا رَحمکنِه، همونطور
که یک سیستمِ اَمن تونسته امنیّت نسبی به یک سیستم نااَمن بدهد، ممکن است همون
سیستم نااَمن نیز بهنوبۀ خود، نااَمنی را وارد اون سیستم اَمن بکنه!
این مطالب را به «آب» تقدیممیکنم. آری، همون آبِ
زلال و لطیف که حتّی یادش، آرامش درد است و مایۀ انبساط خاطر. عشق من، آب.
یادگار 14/01/1391
-
سیزده فروردین
خدا
میداند که چقدر این روز برایم مهمّ است. این روز، روز آب است. روزی که آغاز حیات است. روز آغاز عشق. پس من این روز را به عشقم یعنی
«آب» و همچنین «باد» و «ابر» و «قاصدک» تبریک میگویم.
-
زمان تحویل سال
امسال حال عجیبی داشتم. آخِه از چندی
پیش تصمیم گرفتهبودم که در زمان تحویل سال، در کنار آرامگاه کورش بزرگ باشم. همان
بزرگمردی که در قرآن از او به نیکی نامبردهشدهاست.
وای
خدای من، نمیدانی چقدر جالب بود. خیلی لذّت بردم. باتمام مشکلاتی که وجودداشت، خِیل
جمعیّت بود که در آن صبحگاه سَرد، بهطرف پاسارگاد سَرازیر شدهبودند. هرگوشه
مَراسمی بود. ناگهان صدای فلوت و نَوای دلنوازی، توجّهمان را بهخود جَلبمیکرد.
میرفتیم و میدیدم دوتا کودک دارند از روی نُتهای موسیقی، با رهبری مادرشان، چه
دلنشین مینوازند. آنسوتر، دختری داشت ویلون مینواخت. همه را مردم تشویق میکردند.
صحنههای دلنشین فراوانی بود. بیشترین نواها، سرودهای میهنی و اصیلی همچون «اِی ایران»
بود. همخوانیهای گروهی رفتهرفته فراگیرشد تا اینکه حلقههای شورانگیزی بهدور
آرامگاه آن مرد بزرگ زدهشد و مردم، دستبهدستِ یکدیگر، درحال چرخش بدور آرامگاه،
سُرودمیخواندند.
آنچنان مَرا
به شور آورد که شاید امسال را بهترین سال عُمرم میدانم! ازنظر روحی، بسیار بَشّاش
هستم و انرژی فوقالعادّهای یافتهام. دائماً آن خانم زرتشی، دَر ذهنم نقش
بستهاست که به همه میگفت: «نورزتان خجَسته.» و سپس به هرکه میتوانست، شیرینی هدیّه
میداد.
دعای
زمان تحویل سال زرتشتیان را علاوهبر زبان خودشان، به زبان فارسی نیز شنیدیم. من
شاهد مردمی بسیار بسیار متمدّن و بافرهنگ بودم. جمعیّت کثیری از مسلمانان آنجا
بودند و با احترام زیادی درکنار اقلیّتهای مذهبی همچون زرتشتیان، خوشحال بودند.
آبِ
عزیزم، آنجا دُرُست بابطبع تو بود. تازه بعدش رفتیم تختجمشید. اونجا هم غوغایی
بود. جمعیّت زیادی هم آنجا بودند.
-
سیاست دروغ!
حالم از اون مُزخرفاتی که سیاستمداران
عالم سَرهَم میبافند و بهخوردِ مردمشون میدَن، بهَممیخوره. دائماً یکمُشت
دروغ و ظاهرنمایی تحویل رسانههایی که از اَساس دَربَند هَمونها هستند، میدهند تا
اون رَسانهها هم مردم بدبخت دنیا را سَرکار بزارن! تمام معاملات، در پُشتِ پردهها
و در کلانترین سُطوح بینالمللی انجاممیشود و تمام سیستمهای نظامی در توازنی
عجیب، تضمین اون معاملات پُشتِپَرده را حِفظمیکنند. امّا مردم در همهجای دنیا،
مشغول اَراجیف اون رسانهها میشوند تا مَبادا چیزی را از اصل جریان متوجّهبشوند
و خدایی ناکرده، علیه اون سیاستمداران رذلشان، قیام نکنند!
یادمه
که اونوقتها با داستانهایی شبیه به هواپیمارُبایی، جنگ و نسلکشی در بُسنیهِرزگوین
و هزارتا داستان دنبالهدار دیگه، مردم دنیا را مشغولمیکردند و درپَس اون حکایتها
که هزاران انجمنِ دِفاع از حقوقبَشر و جمعیّتهای اسلامی و غیره درگیرشدهبودند،
چه منافع بینالمللی نبود که بین خود اون سیاستمداران تقسیمنشد؟!
همین
مسئلۀ تحریم جهانی ایران را ببین: از یکسو با چراغقرمز چین و روسیّه، تحریمها را
شدیدتر کردند و فوقِش یکیچندتا جنگ زرگری باهم راهانداختند، امّا دستِآخر تمام
بازار ایران را به همون دو کشور معاملهکردند. تمام اقتصاد و صنعت ایران را
بهنَفع همون چینیها مصادرهکردند. حقّ و حسابشون را هم از اونطرف با هم
صافکردند.
چینیهای
خاکبَرسَر هم طبق معمولِ تاریخ چندهزارسالۀ خودشون، نفهمیدند که لقمۀ بزرگتر، خود
اَحمقِشون هستند. اقتصاد اونها وارد دوران ریسک شده و نشانههایی از طُغیانهای
اجتماعی بُروزکرده. معنیاش هم اینه که در دورۀ زمانی بسیار طولانیی، رفتهرفته
شرایط اجتماعی چین وخیمتر شده و اونهمه ذخائر ارزی بهجیب اون برنامهریزان اصلی
واریزخواهدشد!
درواقع
اون قدرت مخفی اقتصاد جهانی، قربانیهای زنجیرهای خودش را مبتنی بر «اصل ناپایداری»
انتخابمیکند. یعنی اینکه ابداً با نظام حکومتی هیچ کشوری مشکلندارد و اصلاً نمیخواهد
اون نظام حکومتی سَرنگونشود بلکه فقط میخواهد که درحالت ناپایدار و درگیر
چالشهای درونی و بیرونی باشد. هنگامیکه کشوری دُچار چالشهای درونی و بُرونی
بصورت همزمان باشد، بزرگترین منشأِ ناآرامی و عدم پایداری سایر کشورها خواهدبود.
سیاستمداران
دَستِ دوّم اَحمق و بسیاری از دنبالهروهای متعصّب اونها کافی بود کمی به خودشون
زحمت دهند و بروند زیادشدن روزافزون و تصاعدی اختلاف طبقاتی را در هرگوشۀ دنیا، ببینند.
درواقع آنچه که باعث این افزایش تصاعدی ثروت شدهاست، همان بازیهای بینالمللی
است. آتشزدن پرچم کشورها، توهین مستقیم به یکدیگر در داخل کشورها و حتّی بین
کشورها، همه در ناپایداری جهانی نقشداشتهاست تا آنها به هدف خودشان که کسب
هرچهبیشتر منابع قدرت و مالی است، بپردازند.
همین
ایران را نگاهکن. هزارتا شاهد برای اعلام شرایط اضطراریِ مورد حملهقرارگرفتن
ازطرف یک جایی مثل اسرائیل و دیگران، بصورت ناگهانی در رسانههای عالم ارائهمیشود.
تمام کانالهای اطّلاعاتی هم چنین احتمالاتی را تأییدمیکنند. بنابراین ناگزیر،
منابع عظیمی از دارائیهای کشور، صرف تهیّه و انباشت تسلیهات نظامیمیشود. منابعی
که باید صرف تولید و خودکفایی میشد. متعاقب آن، اقتصاد کشور دچار بُحرانشده و
اقتصاددانان سعی در اجرای برنامههای جبرانی اقتصادی میکنند. سرمایهگذاریهای
متوقّفشده، دوباره ازسَرگرفتهمیشود ولی تا آمادۀ بهرهبرداری میشود، مشکل و
تهدید دیگری باعثمیشود تا منابع اقتصادی صرف هزینههای گزاف کنترل چالشهای فراگیر
اجتماعی و تکمیل سیستمهای دفاعی شود.
تهدیدات
سایبری نیز باعثمیشود تا هزینههای سنگینی صرف امنیّت سایبری آنهم بصورت ناگهانی
و بدون تحقیقات و توسعۀ زیربنایی شود. یعنیاینکه ساختار حکومتی برای مقابله با
تهدیدات، اقدامبه تعریف پُستهای سازمانی و تشکیلات حفاظتی میکند. تشکیلاتی که
فعّالیّتِ ناگهانی آنها بهنوبۀ خود باعث شروع چالشهای جدید در مجموعۀ ادارات و
کلّ جامعهشده و گرههایی به گرههای گردش کار اداری مردم اضافهمیکشود.
همۀ
این فعّالیّتها باعث اتلاف گسترۀ منابع اقتصادی هر کشوری شده و آن کشور را از
توسعه بازمیدارد. زمان اجرای پروژهها طولانیشده و هنگامیکه بهثمرمیرسند، دیگر
بیفایدهشده و حتّی اجرای آنها بدلیل قدیمیبودن تجهیزات بکارگرفتهشده و عدم
سازگاری با تکنولوژی روز، باعث زیان مضاعف میشود.
اگر
خوب نگاهکنی متوجّهمیشوی که قربانی این بازی، تنها جهان سوّمیها و اعراب نیستند
بلکه همون کشورهایی که بهتصوّر برخی، استعمارگر و ظالم هستند نیز، بهنوبۀ خود
قربانی هستند. درواقع منابع آنها توسّط سیاستمدارانشان درراستای حفظ منافع خودشان،
صرف جنگهای گستردۀ سیاسی شده و عملاً همان ناپایداری را در اقتصاد خود دامنمیزنند.
خوب نگاهکن، ازدواج مجدّد «نیکولاس سارکوزی»، رئیسجمهور فرانسه با سَرکارخانم
«کارلا برونی» درواقع تکمیل سناریوی حضور در عرصۀ قدرت آقای «برلوسکونی» بعنوان رئیسجمهور
ایتالیّا بود. درواقع چالشهای اجتماعی این دو کشور شباهتهایی دارد که ظهور
همزمان ایندو مورد در این دو کشور زیبا میتوانست باعث ادامۀ آن شود. مردم هردو
کشور مدّعی زیبایی شناختی و داشتن زیبارویان هستند.
همونطور
که اون کشورها با استفاده از علاقمندیهای تاریخی مردمشان سَرکار گذاشتهشدند،
کشورهای اسلامی هم درگیر تعصّبات و عقاید ظاهراً محکم خودشون شدند. پیروانِ فِرَق
اسلامی غالباً شعار آن را دارند که: «فقط ما دُرستمیگوییم و سایر فِرَق اسلامی،
مُنحرف هستند!» حال، هرکشور اسلامی با پیوند به یکی از آن فِرَق، عملاً در سیاستهای
بنیادی خود، با دیگران مشکل پیداکرده و در درون حکومتها نیز تابعین اعتقادی حکومت
مرکزی با سایرین که تابع عقاید دیگر مذهبی بودند، درگیرشدند. این سناریوی ناپایداری
ادامهداشته و از راههای مختلف آنها را درحالت تحریک داخلی و خارجی نگهداشتند.
-
سازمانملل کجاست؟
اگر
دولتها راستمیگفتند و درعالم سیاست، دروغنمیگفتند، نهادهای اطّلاعاتی و
گستردۀ خود را درخدمت یک نهاد محکم بینالمللی مثل همین سازمانملل قرارمیدادند
تا این فسادهای بینالمللی را ریشهکن کنند. بازیی که حکومت چین با مردم ایران
کرد، بُحرانهایی که در فرانسه، ایتالیا، اروپا و یا آمریکا رُخداد، پولشوئیهای
وسیعی که همواره در روسیّه درحال انجاماست و هزاران مشکل دیگر، نیاز به فعّالیّت
گسترده و بینالمللی اطّلاعاتی دارد. هیچ کشوری بهتنهایی نمیتواند از عُهدۀ عامل
اصلی این ناپایداری جهانی بَرآید. قدرت در دست هیچ حکومت و کشوری نیست بلکه این
مردم فریبخوردۀ کشورهای جهانند که درذهن خودشان عامل همۀ بدبختیهای خود را، کشور
دیگری میدانند.
تازمانیکه
مردم دنیا نیاموزند که باید به یکدیگر و عقاید و سلایق یکدیگر احترام بگذارند و
مداخلهای در سنّتها و علایق هیچ انسانی نکنند، دنیا عرصۀ معاملۀ پشتپردۀ
قدرتهای بزرگ اقتصادی است که تشکیلشده از افراد خاصّ است و نه دولتهای خاصّ!
انجمنهای
جهانیی همچون فراماسونها، سازوکارهای بسیار منسجمی به قِدمَتِ چندصدسال دارند
بگونهای که حاصل تصمیمات و برنامهریزی آنها، دَهها سال بعد بهثمر مینشیند!
ظهور فرقِههای مختلف و گاهاً متضادّ در ادیانی همچون مسیحیّت و اسلام درست همانند
اختلافاتی است که اینک از یکسو بین دولتها مشادهمیشود و از سوی دیگر بین هردولت
با اقشار مختلف مردم کشورش بُروزمیکند!
-
راهحلّ
هرکسی
که بهراستی به عمق فاجعه پیببَرد، بیشکّ به این نتیجه میرسد که بهترین راهِ
مقابله، درست حرکت کردن در همان مسیری است که با ایجاد اینهمه گَرد و غبار، سعی در
مَخفیکردن آن کردهاند. قدرت واقعی یک گروه، قوم و یا ملّت، در توان اقتصادی و
کسب منافع و حفظ منابع خودشان است. آنها سعی در مشغولنگهداشتن مردم به بازیهایی
همچون جَنگهای اِعتقادی، سیاسی و نظامی دارند. از هر وسیلهای، حتّی یک بازی خشن
فوتبال نیز بیشترین استفاده را خواهندبُرد. آدم عاقل در این راستا، تحت تأثیر
جوّسازیهای آنها قرارنگرفته و سعی در ساخت و توسعۀ زیربنای اقتصادی و فعّالیّتهای
تدارکاتی آن همچون کسب دانش، تحقیق و پژوهش مینماید.
بُرو
به سایتهای اجتماعی مثل فیسبوک و یا گوگلپلاس که داره روزبهروز جایش را بیشازپیش
بازمیکنه، خوب نگاهکن. یک عدّه شروعبه راهانداختن بحث سیاسی سنگینیمیکنند. این
بحثهای سیاسی، خیلی زود فرومیکِشَد و افراد هوشمند، با بیتفاوتی به آنها،
موضوعات دیگری را که عمومیّت داشته و از جنبههای سالمتر فرهنگی، هنری و یا زندگی
برخوردار است را جانشین بحثهای متعصّبانۀ اعتقادی و سیاسی میکنند. به اون افرادی
که این کار را بصورت معمول انجاممیدهند، توجّهکن. بسیاری از اونها بنابه دلایل
مختلف، به پوشالی بودن اِدّعاهای بسیاری از سیاسیّون و احزابِ اینطرفی و اونطرفی،
واقفشدهاند. معلومه که بعضیهاشون درگذشته قربانیّان برخی از برخوردها بودهاند
و خونهای زیادی در دِل دارند امّا آموختهاند تا از واقعیّت وجودی مُثبتشان،
حراستکرده و اجازهندهند تا آن بازیگردانانِ نابکار، آنها را به قهقرای چاههای
تاریک و بیپایان بحثهای «بدون داور» سیاسی نکشانند. خیلی زود و نهایتاً پس از
چندتا کامِنتنویسی، میبینی که افرادِ مُتِعَصّب و یا زِشتگفتار، تردشده و دیگر
کسی بهآنها پاسخی نمیدهد، بلکه صرفاً خودشان به خودشان نان قرضمیدهند! همین
برخورد را دررابطه با افرادی که کلمات زشت و ناپسند را بکارمیبرند، میبینی. یعنی
اینکه نوعی آگاهی عمومی بصورتی کاملاً نهادینه، رفتارهای زشت، خشن، مُتعصّبانه و
مبتنی بر دروغگویی را ترد و منتزع میکند.
درسطح
جامعه نیز شاهد همین برخورد هوشمندانه هستیم. درهمۀ مَجامع، اینچنین افرادی،
کنارزدهمیشوند و چنانچه درجمعی حاضرشوند، جمع اگر سکوتنکند، بحثها را بهسمت دیگری
هدایتمیکند بگونهای که چندبار شاهد بحران روانیی که منسوبین و نزدیکانِ افراد
تَردشده، بودم. دیدم که برخی نزدیکانشان که با واقعیّتهای اجتماعی بیشتر درتماس
بودند، از رفتار آنها، ابتدا احساس شرمکرده و پس از مدّتی، شاید برای جبران تحقیر
اجتماعی، بهصورت ناشیانه سعی در تقلید رفتارهای همگن اجتماعی کردند. مسلّماً این یک
بحران روانی-اجتماعی بود که نتیجهای جُز بیریشهشدن برای آنها و درگیر ابتذال و
گمراهی و درمقابل نزدیکانِ خود قرارگرفتن، نداشت. بسی تأسّف که برخی از نیروهای
فعّال جامعه، اینگونه درحال ریزش و ازپایدرآمدن هستند! هیچمیدانی که ضایعات
رفتاری و آسیبهای روانیی که به این افراد واردمیشود، تا چند دَهِه بُحرانهای بیهویّتی
جامعه را بدنبالخواهدداشت؟ اینگونه است که برادر را دشمن برادر و فرزند را
بَدخواهِ پدر خواهیدید. بهقول حافظِ عزیز اونم در چندین قرن پیش:
این چه شوریست که در دور
قمر می بینم؟ // همه آفاق پُر از فِتنِه و شرّ می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از
ایام // مُشکل آنست که هر روز بَتر میبینم
ابلهان را همه شربت ز گلاب
و قند است // قوتِ دانا همه از خونِ جگر میبینم
اسب تازی شده مجروح به زیر
پالان // طوق زرّین همه در گردنِ خر میبینم
دختران را همه جنگست و
جَدَل با مادر // پسران را همه بدخواه پدر میبینم
هیچ رحمی نه برادر به
برادر دارد // هیچ شفقّت نه پدر را به پسر میبینم
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی
کن // که من این پند به از گنج و گوهر میبینم
-
سینما و سیاست
شاهد مُدّعا هم همین سهتا فیلم است
که به درگیریهای خیابانی هم کشید. آخرش هم در برخی از شهرها، اِکران عمومیشان
ممنوعشد. تا آنجا که میدونم اسم اون فیلمها عبارتند از: «خصوصی»، «گشت اِرشاد»
و «قلّادههای طلا». درواقع اون فیلمها بهنوعی بازخورد عقاید برخی از افراد
اجتماع بود امّا بجای ایجاد یک فضای تبادل اندیشه و تعدیل و تقریب عقاید، به
درگیریهای شدید اَنجامید. آیا فکرمیکنی این موضوع پایانمییابد؟ قطعاً نه. از
یکسو اِکرانهای اختصاصی در برخی مراکز و از سوی تکثیر لوحهای فشرده و غیرقانونی ادامهخواهدیافت. باتوجّهبهاینکه
شرایط تبادل اندیشه بَرهَمخورده و به تقابل و درگیری انجامیده، بازهم سَرخوردگی و
عقدههای اجتماعی در هردو گروه بصورت حادّ و باکمال تأسّف بصورت مضمن
رُشدخواهدکرد. دُرُست در راستای همون «اصل ناپایداری» جامعه را همچنان
درگیرخودنگاهداشته و علاوه بر اتلاف انرژیها، از فعّالیّت اصلی و تولیدی و
شکوفایی اقتصادی، دورتر و دورترخواهدکرد. درست همانگونه که فِرقهسازی در دَهِههای
پیشین با مردم دنیا و خصوصاً مسلمانان باعث رکود و عقبماندگی اساسی جوامع شد!
این نکتهرا بیادداشتهباش که هرنوع
تسلّط گروهی بر گروهِ دیگر در درون یک جامعه، خواستگاه نوعی درگیری طولانیمدّت و
غیرقابل کنترل میباشد که نتیجهای جُز نابودی آن جامعه را دربرنخواهدداشت.
مسلّماً جامعهای که مبتنی بر تسلّط گروهی بر گروه دیگر ادارهمیشود، دیر یا زود،
دستکم براثر تعارضات و تحدیدهای جوامع دیگر و بعلّت ضعف درونی ناشی از درگیریهای
بیپایان درونی جامعه، ازپای درمیآید. گروه مُسلّط، چه از دستۀ اقلّیّت باشد و چه
از اکثریّت، درهرصورت نتیجه یکی بوده و جامعه محکوم به فنا است؛ فقط در مدّت
پایداری جامعه و فرارسیدنِ زمان فروپاشی آن متفاوت است. حکومتهای شریفی همچون «حکومت
مُختار» نیز ازهمین ناهنجاری ضربهخورند بگونهای که حکوکتِ مُختار حتّی نتوانست فِساد
جاری دربین نیروهای امنیّتی و انتظامی خود را درککند.
امّا موضوع خطرناکتر این است که گروه
مسلّط تنها در قسمتی از حوزۀ جغرافیایی استقرار آن جامعه، مسلّط باشد و در برخی
نقاط جغرافیایی دیگر، مُسلّط نبوده بلکه مساوی و یا حتّی تحتّ تسلّط گروه یا گروههای
دیگرباشد. آنگاه است که فاجعه رُخمیدهد یعنی اینکه موفقیّتهای گروه مُسلّط در
نقطهای بهقیمت تحتِ فشار قرارگرفتن افراد آن گروه در نقطۀ دیگر تماممیشود.
درست مثل شرایط جاری عراق، لیبی، مصر و غیره.
ازآنجا که گروهها تحمّل یکدیگر را
نداشته و بصورت غالب و مغلوبی در نقاط مختلف فعّالیّتمیکنند، هرگز به تعامل مُثبت،
هماندیشی و تبادل افکار نپرداخته و از توهینگرفته تا درگیریهای فاجعهبار پیشمیروند.
طبیعی است که لاشخورها بهمراه گرگها در بیرون از جامعه برای دریدن و چپاول منابع
آن جامعۀ ضعیفشده، دندان تیزکردهاند. هیچ اقدام جدّیی هم نیازندارند، فقط کافیاست
تا اینکه بصورت نسبی بُحران درداخل آن جامعه فروکشکرد، چَنگ و دندانی نشاندهند
تا آن گروههای درون جامعه، بجای هماندیشی، بهجان یکدیگر بیافتند و ضعیف و ضعیفتر
شوند.
-
آندروید
آندروید را بعنوان یک سیستم عامل
موبایل و تَبلِت بررسیکردم. جالب بود. به خیلی از زوایای پنهانش، باکمک سایتهای
تخصّصی واردشدم. پیشرفت بزرگی محسوبمیشود. خیلی خوشدست است و سِزاوار تقدیر.
امّا کامل نیست و خیلی مانده تا به ویندوزفون و یا همون ویندوزموبایل برسِه. نسخۀ
هفتونیمِ ویندوزفون معروف به مَنگو، بسیار کامل است و انتظارمیرود در نسخۀ بعدی
یعنی ویراستِ هشت، شاهد پیشرفت گستردهتر و بیرقیب آن باشیم. تنها مَزیّت آندروید
این است که برروی محصولات ارزان، بصورت فراگیر نصبشدهاست. البتّه نسخۀ چهار آن
درحال حاضر برروی دستگاههای گران نصبشدهاست امّا مسلّماً نمیتواند ازنظر
ساختار با ویندوزفون رقابتکند. آندروید بخاطر ارزانی محصولاتش، توجّه عموم را بهخود
جلبکردهاست بگونهای که این ابهام را درذهن پدیدمیآورد که شاید توانمندتر از
سایر سیستمعاملهای مشابه باشد. بهرحال آندروید محصول شرکت خوشنام گوگل است و
خیلی خوب توانسته جای خودش را دربین محصولات مشابه، بازکند. امّا ازنظر من بعنوان یک
مهندس کامپیوتر، کاملترین و دقیقترین سیستمعامل موبایل، ویندوزفون هفتونیم به
بالا است.
یادگار 07/11/1390
-
شعر
یک شعر از آقای محمّدحسین جعفریّان شنیدم
که بعضی از قسمتهایش به دِلَم نشست. شاید بخاطر اِجرای قویّ آقای بهنام صفوی همراه
با آهنگ بود. آهنگساز و تنظیمش هم آقای بهنام ابطحی بود. متن کاملش را اینجا میآورم:
فصلهای پیش از این
هم اَبر داشت
بر کویرم بارشی بیصبر
داشت
پیش از اینها
آسمان، گلپوش بود
پیش از اینها یار،
در آغوش بود
اینک امّا عدهای
آتش شدند
بعد کوچ کوهها،
آرش شدند
از بلند آز، حلق
آویزها
قلبهای مانده در
دهلیزها
بذرهایی ناشناس و
گول و گند
از میان خاک و
خون قد میکشند
بعضی از آنها که
خون نوشیدهاند
اِرث جنگ عشق را
پوشیدهاند
عدّهای حُسن
القضاء را دیدهاند
عدّهای را
بِنزها بلعیده اند
بُزدلانی کز
هَراس اَبتر شدند
از بسیجیها، بسیجیتر
شدند
آی بیجانها!
دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم
را بشنوید
تو چهمیدانی
تگرگ و بَرگ را
غرقِ خونِ خویش،
رقصِ مرگ را
تو چهمیدانی که
رَمل و ماسه چیست؟
بین اَبروها،
رَدِّ قنّاسِه چیست؟
تو چه میدانی
سقوط «پاوه» را
«عاصِمی»
را «باکِری» را «کاوه» را
هیچ می دانی«مَریوان»
چیست؟ هان!
هیچ میدانی که
«چَمران» کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی
سَر جداست؟
هیچ میدانی «دوعیجی»
در کجاست؟
این صدای بوستانی
پَرپَر است
این زبانِ سرخِ
نسلی بیسَر است
با همانهایم که
در دین غَشّ زدند
ریشۀ اسلام را
آتش زدند
پای خَندَقها،
اُحُد را ساختند
خونفروشی کرده،
خود را ساختند
زندههای کمتر از
مُردارها
با شما هستم، غنیمتخوارها
بَذر هفتاد و دو
آفت در شما
بَردگان سِکِّه!
لعنت بَر شما
باز دنیا کاسۀ
خمر شماست
باز هم شیطان اولیالاَمر
شماست
با همانهایم که
بعد از آن ولیّ
شوکران کردند در
کامِ علی
باز آیا اُستخوانی
در گلوست؟
باز آیا خار در
چشمان اوست؟
ای شکوهِ رفته،
اِمشب بازگرد!
این سکوتِ مُرده
را دَرهَم نَوَرد
از نسیمِ شادیِ یاران
بگو
از «شِکستِ حَصرِ
آبادان» بگو!
از شِکَستن، از
گُسَستن، از یقین
از شکوهِ فتح در
«فَتحُالمُبین»
از «شلَمچِه»،
«فاو» از «بُستان» بگو!
از شکوهِ رفته!
از «مِهران» بگو!
از همانهایی که
سَر بَر دَر زدند
روی فَرشِ خونِ
خود پَرپَر زدند
شبشکاران سحر
اندوخته
از پَرستوهای در
خود سوخته
زان همه گُلها
که میبردی بگو!
از «بقایی»، از
«بُروجردی» بگو!
پهلوانانی که
سهرابی شدند
از پلنگانی که
مهتابی شدند
عشق بود و داغ
بود و سوز بود
آه! گویی این همه
دیروز بود
اینک اَمّا در
نگاهی راز نیست
تیردان پُرتیر و
تیرانداز نیست
نسلهای جاودان،
فانی شدند
شعرها هم آنچه میدانی
شدند
روزگاران عجیبی
آمدند
نسلهای نانجیبی
آمدند
ابتدا
احساسهامان تُرد بود
ابتدا
اندوههامان خُرد بود
رفتهرفته
خندهها، زاری شدند
زخمهامان
کَمکَمَک کاری شدند
خوابدیدم دیو بیعار
کبود
در مسیل آرزوها
خُفته بود
خوابدیدم برفها
باقی شدند
لحظههای
مُردهام، ساقی شدند
ای شهیدان! دردها
برگشتهاند
روزهامان را به
شب آغشتهاند
فصلهامان گونهای
دیگر شدند
چشمهامان مَست و
جادوگر شدند
روحهامان سخت و
تن آلودهاند
آسمانهامان
لَجَن آلودهاند
هفتهها در
هفتهها گُم میشوند
وَهمها فردای
مردم میشوند
فانیانِ وادی بیسنگری!
تیغها مانده در
آهنگری
حاصل آغازها، پایان
شدهاست؟
میوۀ فرهنگ جبهه،
نان شدهاست؟
شعلهها! سردیم
ما، سردیم ما
رُخصَتی، شاید
که بَرگردیم ما
«یسطرون»
هم رفت و ما نون ماندهایم
بعد لیلا باز
مجنون ماندهایم
بَحر، مرداب است
بی امواج، آی!
عشق، یک شوخی است
بی حلّاج، آی!
یک نفر از خویش
دلگیر است باز
یک نفر بُغضَش
گلوگیر است باز
زخمیام، اما
نمک… بیفایدهاست
درد دارم، نیلَبَک…
بیفایدهاست
عاقبت آب از سَر
نوحَم گذشت
لشگر چنگیز از
روحَم گذشت
اینم نشانی سایتی
که با کیفیّت مطلوب میتونه این سرود را دراختیارمون قراربده:
http://www.iransong.com/song/55571.htm
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/۱/۱٥ - ساعد مدرّسییادگار 04/11/1390
-
رفتار
وارونه
جلّالخالق!
نمیدانم چرا اینروزها هرکه را که میبینم،
باخنده درمورد افزایش لحظهای ارزش اَرز و سکّه به دیگری خبرمیدهد! حتّی گاهی
اوقات متوجّهمیشوم که درهنگام اطّلاعرسانی، تهِ دلشان میلرزد و نگرانی ناشی از
گرانشدن کالاها، رنگ از رخسارشان میبَرد ولی همچنان با خنده افزایش قابل پیشبینی
قیمت انواع اَرز و طلا را به یکدیگر میگویند.
بازهم عجیبتر اینکه همه اَرزها درحال
افزایش قیمت است و ارزش ریال ایران نسبت به همه اَرزها درحال سقوط آزاد است ولی
بیشتر درمورد دلار و یورو حرفمیزنند.
این خندهها نسبت به همه خبرهای بَد و ناگوار دیگر هم درحال اضافهشدن است. وقتیکه نگاه کسی به صفحه اوّل روزنامهها میاُفتد، گاهاً همان لبخندها را میبینم. خوب که به همان صفحه از روزنامه که او مینگریسته، نگاهمیکنم، متوجّهمیشوم که به یک خبر ناخوشایند مثلاً درمورد یک تهدید نظامی و یا تحریم اقتصادی جدید چشمدوختهبودهاست.
حقیقتاً این لبخندها مرا سَردَرگُم
کردهاست. آخر اگر آن خبر، بَد و دلهُرهآور است، پَس چرا با خنده اِعلاممیشود؟
چه بَرسَر رَوان مَردم آمدهاست؟
بحث من، ابداً درمورد تقابل ارزشها نیست
بلکه از تغییر سادهترین واکنش طبیعی انسانها نسبت به یک رویداد بَد و تأثّرآور میگویم.
وقتی بصورت اتّفاقی بَدَنِمان به یک وسیله داغ
بَرخوردمیکند، بصورت کاملاً ناخودآگاه از آن وسیله، خودمان را دورمیکنیم. امّا
آنچه که من میبینم، گواه آن است که شاید درآینده، رفتاری برعکس انجامدهیم؛ یعنی
بصورت ناخودآگاه خودمان را به آن وسیله داغ بچسبانیم تا کاملاً دُچار سوختگی گردیم!
ایکاش آسیبشناسان اجتماعی و روانشناسان
درمورد این حالت روانی عجیب توضیحمیدادند. من فقط کامپیوتر میدانم و مهارت
اصلیم دراین زمینه است ولی احتمالمیدهم آمار خودکشی نیز روبه افزایش رود چراکه اینگونه
واکنش به رویدادهای ناگوار را نوعی استقبال از اتّفاقات بَد و نهادینهشدن حالت
یأس و ناامّیدی حدسمیزنم.
حتّی فکرمیکنم برگزاری سلسهوار مراسم
عزاداری بهمناسبتهای مختلف مذهبی نیز احتمالاً این حالت روانی را تشدیدخواهدکرد
امّا شاید درهنگام برگزاری اینگونه مراسم، تصوّرشود که ذکرمُصیبتها باعث افزایش
مقاومت مردمشود.
من روانشناس نیستم و شاید تفسیر و تعبیرم هم
نادرست باشد ولی بهرحال این حالت عجیب بصورت یک الگوی رفتاری، بصورت شایع درسطح
جامعه مشاهدهمیشود.
-
آب
نمیدونم
چرا به هر سختی و یا راحتیی که گرفتارمیشم، تمام ذهنم را یاد «آب» پُرمیکند؟! میبینم
که «آب» به این رویدادهای اقتصادی ناگوار، کوچکترین توجّهی نمیکند. بارها برمن
ثابت شده است که آب مسیر درست را مییابد و میپوید. عشق من «آب»!
یادگار 15/09/1390
-
روح
وجوددارد
توی
یادگار 11/09/1390 سؤالی پیرامون وجود روح را بانگاهی به موضوع شبیهسازی طرحکردهبودم.
بحمدلله پاسخ نسبتاً کاملی را برادر بزرگم به من داد. در پاسخ مفصّلش دو مورد حائِز
اهمیّت بود: اوّل اینکه انسان چه در لولۀ آزمایشگاه و چه در رَحِم مقدّس مادر
بوجودبیاید، انسان است و دوّم اینکه حتّی اگر در لولۀ آزمایشگاه نیز متولّدگردد، اصل
دانِشش از خداست. پیرامون این دو مورد و موارد وابسته به آنها میتوان مدّتها بَحثکرد
و از جوانب مختلف آنها را بررسینمود.
-
مُحَرّم
ماهِ
مُحَرَّمِ امسال کمی با سالهای دیگر فرقمیکرد. بهجرأت میتوانم بگویم که من
هیچنوع اَلواتبازی و کارهای خِلاف آداب اجتماعی ندیدم. حتّی برخی از دستِهها،
انتظامات داشتند و ترافیک خیابانها را هدایتمیکردند. افرادی که غذاهای نذری میدادند
نیز زیادتر و پراکندهتر شدهبودند. ازهمه جالبتر اینکه کمتر ارادمتند ظاهرنما میدیدم
بلکه برعکس افراد از اقشار مختلف اجتماعی و حتّی با دیدگاههای کاملاً متضادّ را
هم در برخی مراسم سوگواری در کنارهم مشاهدهکردم.
جالب آنجایی بود که
مخلصانه مردمی گِرد عزاداران جمعشدهبودند و حتّی بهدیدۀ تبرّک همه چیز را میدیدند.
من امسال نیکوکاران واقعی را دیدم. در تلویزیون هم از آن مدّاحهایی که بیبهره از
صدای خوش، به تهییج غیردینی اجتماعات میپرداختند، خبرینبود. ظاهراً رادیو-تلویزیون
هم بادیدگاهی بمراتب صحیحتر و عمیقتر از سالهای پیش به انتخاب مدّاحها و ذکرمُصیبتها
پرداختهبود. ایکاش این برنامهریزیها را سالهای پیش انجامدادهبودند. یعنی
قبل از اینکه اونهمه خسارت و انحرافِ فرهنگی و بدئتها در دین ایجادشود! آیا میشود
همینگونه، ابهامات مربوط به تشخیص اوّل و انتهای ماههای قمری و خصوصاً ماه مبارک
رمضان را هم برطرفکنند؟ اگر نکنند، دست شیطان را برای ایجاد انحرافات گستردهتر و
عمیقتر جوامع مسلمان باز و بازتر گذاشتهاند!
-
آب در ماه
دستِ
خودم نیست. وقتی به ماه نگاهمیکنم، خودبخود به آب سلاممیکنم. من به آب عشقمیورزم
امّا عشقم به ماه هم میرسد!
یادگار 11/09/1390
-
آیا روح
وجوددارد؟
چندی پیش، هنگامیکه
از درد به خودم میپیچیدم، فکر عجیبی به سَرمزَد! آنطور که در دین ما، اسلام آمدهاست،
هنگامیکه جَنین در رَحِم مادر به چهارماهگی رسید، بااِجازۀ خداوند، در جِسمَش روحی
دَمیدِهمیشود. درواقع یک انسان محسوبمیگردد.
مشکل از آنجا شروعمیشود
که دانش بَشری امروزه نهتنها این امکان را فراهممیکند که عمل لقاح در داخل لولۀ
آزمایشگاه و خارج از بدن مقدّس مادر صورتپذیرد، بلکه امکان رُشد و تولّد نوزاد را
در خارج از بدن مادر نیز فراهممیکند.
این موضوع بعنوان
بخشی از «شبیهسازی» بهمراه ایجاد تغییرات ژنتیکی گزینشی باعث ایجاد انسانهایی با
ویژگیهای منحصربفرد و متفاوت با دیگران میشود. حتّی میتوان با این شیوه، نسل
جدیدی با خصوصیّات تعریفشده ایجادکرد!
بحثهای اخلاقی
سنگینی دراین مورد پاگرفت و بزرگان دینی مسیحیّت بصورت آشکارا با آن به مخالفت
برخاستند تاآنجا که کار به سازمان ملل متّحد نیز کشید. همینک این تکنولوژی در
کشورهای مختلف بصورت پنهان و آشکار و یا کاملاً سِرّی درحال انجام و بررسی و گسترش
میباشد. کشوری مثل چین بههیچیک از هشدارهای جوامع بینالمللی و مذهبی گوشنداد و
رسماً امّا محرمانه تحقیقاتش را ادامهداد.
آنچه که اون شبِ
دَردناک، من را به فکرکردن درمورد روح واداشت، این بود که این موجود بیولوژیکی، در
خارج از بدن مقدّس مادر، ساختهشده و وپرورشیافتهاست. یعنی اینکه انسانها در خِلقت
دَستبُردهاند امّا همچنان شرط دمیدهشدن روح در چهارماهگی در جسم موجودی کاملاً
بیولوژیکی و دستکاریشده وجوددارد! موضوع از آنهم بدتر هست زیرا باتغییرات ژنتیکیی
که در این موجود روحدار جدید ایجادکردهاند، حتّی رفتارهای آیندۀ او را هم تعیینکردهاند!
پس روح کجاست؟ مگر عواقب رفتار خوب و بد انسانها به روح برنمیگردد؟
اینجا بود که آثار تردید تمام وجودم را گرفت. ترسیدم. ازخود
پُرسیدم: آیا این افکار جُدای از مباحِثِ منطقی، اوّلین گامهای یک انحراف عقیدتی
بزرگ نیست؟ به خدا پناهآوردم و سعیکردم بهسرعت موضوع را برای یکنفر که احتمالاً
میتوانست من را از سَردرگمی بیرونبیاره، بصورت پُستِ الکترونیکی ارسالکنم.
در عِلم منطق داریم که برای ردّکردن یک موضوع، کافیاست
که تنها یک شرط نقض اِرائِهگردد؛ و من ممکن است که یک استنتاج نادرست را بعنوان
یک شرط نقض درنظرگرفته و اصلِ اساسی، یعنی روح و مابَعدُالطَبیعِة یا مِتافیزیک را
اِنکارکنم.
-
خوابِ آب
چندشبِ پیش برای چندمینبار خواب آب را دیدم. آره، آب....
من در دنیای خودم، با اَفکار متفاوت و عجیبی سَرمیکنم. ازیکسو بهفکر بُخار جیوۀ
یونیزه و پَرتابِ الکترونها هستم و از سوی دیگِه دنبال مَباحثی همچون سیستمعامل
آندروید هستم. از یکسو به گذشته و آب فکرمیکنم و ازسوی دیگه به آینده و آب میاندیشم.
در دنیای حرفهای هم با عملیّات گستردۀ شبکههای حسّاس کامپیوتری و پرسنل حسّاس و ویژۀ
آن سَروکار دارم ولی درعینحال باید مواظب خانواده و برادرهای بیمارم باشم که البتّه
اونها هم بهیکدیگر کمکمیکنند.
این را هم میدانم که تمرکزکردن به موردی، باعثمیشود که
نیروی کائنات آن مورد را بسوی ما متمایلکند. دراینمورد، درگذشته تمرینات و
تجربیّاتی داشتهام امّا دنیایی که در درون من هست، بسیار عجیب است. حتّی نگرش من
به بیماران روانی بهشِکل خاصّی است. وقتی دروقتِ ملاقات دربین اونها هستم و در بیمارستان
رفتارشون را میبینم، نمیتونم باورکنم که اونها در بیماریشون هیچ نقشینداشتهاند.
بنظرمن اونها میتونن خودشون را درمانکنند. انسان دنیایی از توانائیها است و
هرگز نباید خودش را دستکمبگیرد.
-
وفای بهآب
چندهفتۀ پیش بااِصرار یکی از آشنایان قدیمی، به شِرکتش
رفتم. سعیکرد مجلس را گرمکنِه و نظرمن را درخصوص همکاری مُجدّد جَلبکنِه. دَرذِهنم
گذشتهرا مرورمیکردم. همان گذشتهای که دررابطهاش با من، سَنگِتمام گذاشتهبود
ولی میدانستم که با دیگران بهشِکل دیگری بودهاست! درمیان حَرفهایش اشارهای به
آب کرد و نیکی نگفت! من در دِلَم همین مورد را بعنوان حُجّت تلقّیکردم و عَزم به
رَدّ هرگونه همکاری کردم. بعد از اونهم سعی در برقراری ارتباط کرد. منهم درعین
رعایت نهایتِ اَدَب، از هرگونه همکاری با او و شِرکتش، شانهخالیکردم. اوّل حُرمَتِ
آب، بعد خدمتِ من. من به آب، باد، قاصدک، ابر و.... باهم عشقمیورزم و میدانم که
تا وصال آنها در دنیای دیگر، چندقدمی بیش نماندهاست؛ پس در این انتظارِ وفا،
باکسی نمیآمیزم.
یادگار 01/08/1390
-
ورزش
چندشبی هست که
دوباره دارم ورزشمیکنم. نزدیک به دوساعت و نیم پیادهروی سریع و گاهاً دو، و سِپَس،
حدود نیمساعت بدنسازی. برام راضیکننده نیست و دائم فکرمیکنم چیزی را گُمکردهام.
چندکیلومتر راهپیمائی طولانی هم نمیتونِه نیاز درونیم را برآوردِهکنه! البتّه یکشب
بدنم کاملاً داغونشد و خودم را خیلی بهسختی به خونِه رَسوندم. دَرد تمام بدنم را
فراگرفتهبود. شاید علّتش این بود که اوّل بدنسازی را انجامدادم و سپس راهپیمائی
را شروعکردم! نسیم خنکی هم میوزید و من پوشش کافی نداشتم. بهمیندلیل بود که
فردای آن شب، نتونستم ورزشکنم و از خانه بیرون نرفتم.
-
سریال
نمیدونی توی این سهساعتی
که از خانه بیرون هستم، چقدر خوشحالم که این برنامههای مزخرفِ تلویزیون را نگاهنمیکنم.
اون سریالهای دَرپیتی که معلومه سازندگانشان صِرفاً برای کاسبی و درآمدِ بیشتر،
دائماً کِششانمیدهند. چیه؟ تعجّبکردی؟! آره عزیزم، اونطور که شنیدهام، این
فیلمها و سریالها بصورت ثانیّهای-دقیقهای به صدا و سیما فروختهمیشوند. برای
همین هم کّلی آب قاطیشون میکنند. صحنههای طولانیِ بیسَروته باعث میشِه که رفتهرفته
مردم ازدرون به انواع فیلمهای هالیوودی نیازپیداکنند. اون حَضَراتی که فکرمیکنند
با عرضۀ انبوهی از این سریالهای بهاصطلاح سَرگرمکننده باعثخواهندشد که مردم و
خصوصاً جوانان کمتر بسوی فیلمهای کنترلنشدۀ خارجی بروند، سخت در اشتباههستند.
بعد از مدّتی، عَطش زیادی در مخاطبین جهت مشاهدۀ اون فیلمها بوجودخواهدآمد و نوعی
نِفرتِ نهادینه نسبت به ساختار این سریالها و تمام افرادی که بهنوعی در تهیّه و
عرضۀ آنها دستداشتهاند، بروزخواهدکرد. حتّی بازیگران نیز از دل و قلبِ مردم
جامعه بیرونخواهندرفت....
-
بیماری
روانی
وقتیکه به یک بیمار
روانی بَرخورمیکنیم، خیلی حرکات، رفتار و گفتارهای او را نادیدهگرفته و حَملِ
بَر بیاِرادگی او در کنترل حالاتِ بیماریش میدانیم ولی من عقیدهدارم که دَرپَسِ
اون بیماری، رفتارها و عاداتِ نادرست قبل از بیماریاش پنهان است. مثلاً یک بیمار
اسکیزوفِرنی را درنظربگیر. حتّی بعد از خوراندن داروها به او و زدن آمپولهایش،
رفتارهای نادرستی که از او سَرمیزند را نمیتوان صِرفاً ناشی از بیماری او دانست
بلکه هنگامیکه پَردۀ بیماریاش کنارزدهشد، حالا نتایج مشکلاتِ اخلاقی او بروزمیکند.
همۀ اینها را گفتم
تا تو را متوجّۀ این موضوع کنم که رفتارهای ناشایستِ بیمار روانی ترکیبی از حالات
ناخواستۀ ناشی از بیماری روانی او بهمراه مشکلات اخلاقی زمان سلامتِ او، یعنی قبل
از بیمارشدن او میباشد!
-
کدام
دیکتاتور؟
زمانیکه
مُعمّرقزّافی کشتهشد، منم مثل بسیاری از مردم دنیا خوشحالشدم. هرچند دلممیخواست
در دادگاه بینالمللی محاکمه بشِه تا بسیاری از اَسرار و ساختوپاختهای سیاسی و
پُشتِپرده را بهزبان بیاره ولی صحنۀ التماس اون ظالم را که میدیدم، کمی دلم خنکمیشد
چون میدانستم سایر زمامداران ظالم بادیدن این آخروعاقبت، در درون خودشان فرومیپاشند.
امّا اینکه میگفتند اون یک دیکتاتور بود را چندان قبولندارم. او نمایندۀ یک
سیستم دیکتاتوری بود. اساساً در این دوران هیچکس نمیتواند بهتنهایی یک نظام
دیکتاتوری ایجادکند و خودش در رأس آن نظام باقیبماند. حتماً باید یک گروه باهم یک
نظامِ دیکتاتوری را ایجاد و حفظ کنند. معنیاش این است که باقیماندگان نظام
قزّافی در لیبی، حرفهای شنیدنی جالبی دارند که قطعاً پرده از روی خیلی مسائل مبهم
بَرخواهدداشت.
-
طرفداران
امشب گوشۀ کوچکی از جشن
ملّی آزادی مردم لیبی را داشتند در تلویزیون بعنوان یک خبر نشانمیدادند. جمعیّت
کثیری در میدانِ شهدای طرابلوس خوشحالبودند. امّا یک نکتۀ عجیب وجودداشت. قزّافی
هم در زمان زندهبودن خودش، همین اجتماعات را ایجادمیکرد! اونهمه آدم که در حمایت
از زمامداران ظالم در کشورهای مختلف به راهپیمائی میپردازند، درواقع چهکسانی
هستند و چرا بعد از سقوط نظام حکومتی ظالم، بازهم در نظام حکومتی جدید شاهد
اجتماعاتی در همان حدّ و حدود هستیم! پس باید اینجوری نتیجهگرفت که: جمعیّت زیادی
که ازطریق دوربینهای تلویزیونی بعنوان شاهدی بر مدّعای محبوبیّتِ حُکّام پخشمیشوند،
ابداً مِلاک اندازهگیری محبوبیّت و مقبولیّتِ حکّام نیست.
-
جنبش والاِستریت
میگن این جنبشِ والاِستریت
یک جنبشِ ضدّ سرمایهداری است. خُب، گیریم که اینگونه باشد، حالا آنها میخواهند
چهکنند؟ آیا درنهایت به عزل سرمایهداران خواهندرسید؟! اونها که مقام نیستند،
بلکه صِرفاً پولدار و سَرمایهدار هستند. توی هیچ دادگاهی آنها را بخاطر سرمایهداری
بودن محاکمهنخواهندکرد. نظام خرید و فروش و کسب سود و درآمد نیز در دنیا پابرجا
خواهدماند. فقط اتّفاقی که رُخخواهدداد، افزایش انگیزۀ درگیری خواهدبود و
درنهایت، شورشهای مردمی به مرگ سرمایهداران خواهدانجامید. یعنی یک تعداد سرمایهدار
کشته میشوند! امّا مُسلّماً سرمایهداران دیگری جای آنها را خواهندگرفت.
درواقع این جنبش، یک
موجسوار دارد و او قراراست سرمایهداران جدیدی را بجای سرمایهداران قبلی بر رأس
پولها و سرمایهها قراردهد!
یادگار 24/07/1390
-
گوشی موبایل
این را برای «آب» مینویسم.
آخه اون میدونه که من چقدر به پیشرفت انسانها در عرصههای تکنولوژی روز، مثل
موبایلها علاقهدارم. روز جمعه نامهای را برای مدیرعامل نوکیا نوشتم. توی اون
نامه، اشتباهات استراتژیک اون کمپانی بزرگ را گوشزدکردم و بهشون هشداردادم که
دوباره ممکنه دُچار همون اشتباهات بشن. میدونم که کمپانیی مثل سون-اِریکسون هم
اشتباهاتِ خاصّ خودش را خواهدداشت. نمیدانم چطورشد ولی ناگهان نتونستم خودم را
کنترلکنم و شروعبه نوشتن یک نامۀ طولانی کردم. من هیچوقت از گوشیهای نوکیا
استفادهنکردم ولی اینبار دلم سوخت و فکرکردم میتونن موفّق بشوند. بهرحال براشون
آرزوی موفّقیّت میکنم.
-
جنبش
ظاهراً غربی
حالم
از اینهمه سیاستبازی بهَممیخوره. یک عالمی را به آتش کشیدهاند تا حرفهای
خودشون را بهکُرسی بنِشانند. مثلاً همین جریان «والاِستریت». اینهمه سَروصدا
برای چی؟ برای اعتراض به چی؟ آیا این یک نهضت هست؟ آیا رهبری دارد؟ چه کسی قراراست
محاکمه شود؟ براساس کدام قانون؟
میدونی
چیه؟ همه از فاصلۀ طبقاتی دارن رنجمیبرن. یک عدّهای خیلیخیلی از بقیّه
پولدارتر شدهاند. تا دلِت هم بخواهد، نفوذ دارند. همه چیز و همه جا را میخرَن. آدمها
را هم میخرَن. حالا بقیّه میخوان علیه اینها قیامکنند. دادگاه چیمیشِه؟ اصلاً
توی کدام کشورها قراراست مساواتِ اجتماعی صورتبپذیرد؟ آمریکا؟ انگلیس؟ مالزی؟
شایدم عربستان؟ کویت؟ اصلاً بزارببینم؛ توی ایران چطور؟ اینجا اختلاف طبقاتی
نداریم؟
عزیز
دلِ من، همهجا همینجوری هست. این اختلاف طبقاتی همهجای دنیا هست. حتّی همین آقای
اسیوجابز که اخیراً فوت شد را نگاهکن. از یک مادر متولّدشد که او برای حفظ
آبرویش، استیو را سریعاً به خانوادۀ دیگری داد. حالاهم دچار یکنوع بیماری روانی
هست که اصلاً نمیتونه بفهمه که پسر واقعیاش فوتکردهاست! بگذریم. همین استیو
جابز چقدر پولدار بود؟ اونهای دیگه چی؟ آقای بیلگیتس، اون هنرپیشههای هالیوودی و
همین آقایونِ پولدارِ ایرانی که خیلی معمولی سوار ماشینهای بسیاربسیار گران میشوند.
آیا واقعاً همۀ اینها مُجرم هستند؟ آیا باید علیه همۀ اینها تظاهرات بشِه؟
نه
عزیزم، من میخوام بگم: اون چیزی که بعنوان «جنبشِ والاِستریت» نامگرفت، برای
مبارزه با فساد، انحصار و تِراستها و مافیاهای اقتصادی و غیره بودهاست ولی حالا
داره بسرعت تبدیل میشه به اعتراضهای مردم علیه مردم! آره؛ عاملین اصلی تبعیضهای
اجتماعی خیلی سریع تونستند انحراف اساسی توی این حرکت ایجادکنند بنحویکه خون جلو
چشم معترضین را بگیره و هرچی پولدارهست را بعنوان قاتل پدرشون، بدون محاکمه بکشند!
حالا اون معترضین بدبخت، به یک مُشت اغتِشاشگر و شورشی و اراذل و اوباش تبدیلبشن!
حکم همشون هم ازپیش معلومه، مگه نه؟
میدونی
چجوری تونستن اینکار را انجامبدن؟ خیلی راحت. از کلمات بزرگان و معترضان اجتماعی
جهان استفادهکردند. خیلی راحت گذاشتند تا خوردهحسابهای رهبران کشورها علیه یکدیگر،
اونهم بعنوان حکومتهای سَرسپُرده و اسباب دست پولدارها در خبرگذاریها پخششود.
رسانههای مشهور اونها دراینرابطه خیلی خوب اطّلاعرسانی کردند. اونها بگونهای
اینکار را انجامدادند که آتش خشم معترضین زیاد و زیادتر شود. معترضین هم درست
همون کاری را انجامدادند که نباید انجاممیدادند.
این
ترفند رسانهای بود. درست مثل خاموشکردن آتش بااستفاده از باروت! آره عزیزم،
آتشنشانها میدانند که چگونه میشود با باروت، آتش را خاموشکرد. انفجار باروت
برروی یک آتشسوزی شدید باعثمیشِه که اکسیژن هوا ناگهان صَرفِ انفجار و سوختن
باروت بِشِه و اکسیژنی برای ادامۀ آتشسوزی باقینمونه. این رسانهها باکمک کلمات
اعتراضی رؤسای کشورهای مخالف و سایرین تونستن همون باروتها را روی آتش منفجرکنند.
حالا
ببین آخرش کی استفاده میکنِه! آیا فکرنمیکنی که این اعتراضها به سایر کشورها،
حتّی همونهائی که خودشون را بَری از اینگونه اعتراضها میدانستند، گسترشخواهدیافت؟
-
آب
فکر
و ذهن دلم مَملو از اندیشه به آبِ ذلال است. حتّی هنگام دَرد. چندیپیش بصورت
کاملاً اتّفاقی معلومشد که من مدّتها از نوعی بیماری بسیار پُردرد رنجمیبُردهام.
ولی چندان روآور نمیکردم. دکترها تعجّبکردند. حتّی کلّی آزمایش روی بدنم انجامشد.
وقتی تشخیص قطعیدادند، معلومشد که من بهراحتی دَرد زیادی را برای مدّتهای
بسیار طولانی تحمّلکردهبودهام. خلاصه طیّ یک دورۀ درمانی کوتاه، مشکل من برطرفشد
ولی برایم مهمّ این بود که خدا قدرت تحمّل بالایی به من دادهاست. من واقعاً دردمیکشیدم
امّا با اراده بهش فکرنمیکردم و به چیزهای دیگری فکرم را متوجّهمیکردم. من
دردهای بزرگی را تجربهکردهبودم که این دردها درمقابلش هیچّی نبود. دردِ فراغِ آب
بسیار جانکاهتر از اینجور دردهای جسمانی مقطعی است. وقتیکه آدم یک درد بزرگ داشتهباشه،
متوجّۀ دردهای کوچک نمیشِه.
بهرحال
دیگه وقتِشِه که ورزشهای سنگین را دوباره شروعکنم. یاد اونوقتها بخیر. توی بَرف،
چیزی نزدیک به چهاردهساعت بصورت تقریباً پیوسته، کوهنوردی میکردیم. حالا هم تاب
و طاقتم برای راهپیمائی طولانی بَدنیست امّا باید به این چیزها اِکتفاءنکنم. باید
از ورزشهای مادر شروعکنم. دوباره عین اونوقتها بشم. اوّل باید ریههایم دوباره
تقویتکنم تا نفس کمنیارم و سپس بقیّۀ اندام بدنم همچون عضلات پاها، شکم و غیره.
آبِ عزیزم، دعایمکن.
یادگار 14/07/1390
-
فطریّه
بازهم
مثل هرسال، درآخر ماه مبارکِ رمضان، فطریّهای را برای آب کنارگذاشتم. آره، همون
آبی که سَرمَنشع خوبیها است. خوبیهایی که جاودانه هستند. آب جاری است و زنده. او
زندگی بخش است. پس ذکاة فطریّه را باید قبل از هرچیز برای سلامتی آن سلامتیبخش
کنارگذاشت. مگِه نه؟
-
پدر آب،
باد است
چندروز
پیش پدر آب را دیدیم. من «باد» را دیدم. مگه یادت رفته؟ همون بادی که در یادگار
13/3/1384 گفتم. من اون روزها برای اوّلینبار نام مادر آب
یعنی «اَبر» را هم در «حرفهای دل» نوشتم. همونطوری که «شبنم»، خواهر آب و «قاصدک»
که برادر اوهست را هم درهمون یادگار نامبردم.
من «باد» را تعقیبکردم. خیلی ناراحتکنندهبود.
آرام راه میرفت. او با همۀ باری که حَملمیکرد، درست مثل پیرمردهایی که یک
پایشان ازشدّت کهولت نارحت و خستهاست، لنگان لنگان میرفت تا بار را به منزل
برساند. آری، منزل. همان منزلی که «آب» نشانم داده بود. عدد 22 یک نشانۀ عجیب است
که نزدیکترین مسیر را به خانۀ آب، شبنم، قاصدک، اَبر و باد یادآورمیشود.
نمیدانی
بادیدنِ باد چقدر خوشحالشدم. مثل این بود که دنیایی را بهمن دادهباشند. او
درهمان مسیری حرکتمیکرد که انتظارش را داشتم. درمسیر خانۀ آب. همان خانهای که
باد ساختهبود. نمیدانی که من چقدر این پنجتا را باهم دوستدارم. من عاشق این
عزیزان هستم. میدانم که آب هم این را میداند. خدا خوب میداند. بهتر از همه.
مَگِه نه؟
-
انرژی
نمیتونم
باورکنم برای تولید انرژی، باوجود اینهمه الکترون فعّال در اَتمِ مولکولهای موادّ
اطرافمون، مشکل داشتهباشیم. خیلی عجیب است. چرا نمیتوانیم این انرژی پویا را اِستِخراجکرده
و بکاربگیریم و بجای آن، اینهمه سوخت فسیلی ارزشمند را میسوزانیم؟
آخه
چطورمیشِه که آدم اینگونه به همۀ دنیای خودش آسیببرسونه؟! برای حرکت دادن یک
خودرو، باید باک بنزین را پُرکنِه. بنزینی که حاصل از کلّی نفتِخامِ پالایششدهاست،
نفتِخامی که حاصل میلیونها سال فِعل و اِنفِعالاتِ زیر لایههای مختلف زمین در
دورههای طولانی زمینشناسی است.
نه
عزیزم، آب. تو بهتر از هرکسی میدونی که طَرزِ فکرِ من با دیگران متفاوتاست. من
نمیتوانم از انرژی حرکتی الکترونها بگذرم. تمام ذهنم از این ایده پُرشدهاست.
ایدههای خامی برای استخراج انرژی الکترونی آنهم بشکل گسترده و در قدرتهای ضعیف
تا قوی. مثل باطریهای کوچک و نیروگاههای بزرگ.
میدونی
چیه؟ من هرگز نتونستم بعضی از نظریّهها و تئوریهای فیزیک را قبولکنم. مثل همین
نسبیّتِ مرحوم انیشتین. همون فرمولِ:
E = MC2
آخرش هم که دیدی چطورشد؟ توی
آزمایشگاههای بزرگ و در داخل اون شتابدهندههای کیلومتری، تونستن نوترینوها را بهسرعتی
بیش از سُرعتِ نور برسونند ولی تبدیل به انرژی نشدند! آخه مَگِه میشِه ازیکسو بگن
فلان سیّاره از ما چند میلیون سال نوری فاصله داشته باشه ولی اگر جسمی بهسُرعتِ
نور برسِه، به انرژی تبدیل میشِه؟ تازه، برای ما مسلمانها که دستورات صریحی
درخصوص سِیر و سفر به آسمانها و زمین دادهشدهاست، برای ما آدمهایی که خداوند
ما را اَشرَفِ مخلوقات خواندهاست، چطور ممکن است چنین محدودیّتِ مسافرتیی
وجودداشتهباشِه؟!
برای انرژی و حتّی سیستم حرکتی خودروها،
دَر ذهنم غوغایی وجوددارد. اصلاً نمیتوانم بپذیرم که این وسیله، از زمان اختراعش
تاکنون، همچنان بوسیلۀ چرخهای متحرّک درحال حرکت است.
در دانشگاه، آنهم در آزمایشگاه
الکترونیک، قسمتی از فرضیّۀ ناپختهام را با استاد مطرحکردم. اون نتوانست پاسخ
درستی به من بدهد امّا اجازۀ آزمایش مُخرّب برروی دیود را به من داد. مرا هم به
اساتید فیزیک معرّفی کرد. بعد از آن با استاد فیزیکی صحبتکردم. او هم نتوانست نظرم
را ردّ یا تأییدکند. شاید اگر ردّکردهبود، امروز اینقدر در ذهنم غوغا نبود. حالا
دنبال بخار جیوه و آرگون و نیز بعضی کریستالها هستم و با دانِش کمیکه دارم، باید
سعی کنم ایدهام را اِجراءکنم.
اگر آب بود.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/۱٤ - ساعد مدرّسییادگار 09/01/1390
تولّد
سیزدهمین روز سال برای هرکسی یک مفهوم خاصّ داره. غالباً سیزدهبِدَر را در اَذهان زندهمیکنه. مَنهَم مثل بقیّه هستم ولی با این تفاوت که این روز را روز تولّد زندگی میدانم. من این روز را روز تولّد «آب» میبینم. آره، «آب...». آبی که ذلالی نجاتبَخشش گواه صادقانهای از مَعصومیّت است. مَعصومیّتی که مرا به سِتایش باریتعالی وامیدارد و تمامِوجودم را به تقاضا و راز و نیاز درگاهِ دوست مَبهوتمیکند. هنگامیکه چشمۀ اَشکم خشکیدهاست، آهِ کهنهای از دَرونم بَرمیآید و اگر دَمیدیگر جان دارم تا آهِ دیگری و تکرار آرزوی دیگرکنم، فقط بخاطر وَعدِههای خدای مهربان است. این کورسوی اُمّید، از روزَنِۀ قرآن است. پس باهمان اُمّید عاشقانه می گویم: «آبِ» عزیزم، روزت مبارک.
کار جدید
دوّم بهمنماه سال 1389 درسم تمامشد و سهروز بعد مجدّداً برای بعدازظهرها مشغول کار دوّم و حرفهای شدم. از سال 1383 تا این تاریخ، فقط در شغل دولتی بودم و از وقت آزادم برای درس و دانشگاه استفادهمیکردم ولی حالا، یعدازظهرها خیلی شدید به کار در حوزۀ بخش خصوصی مشغولشدهام. صبحها همون کار سابقم را دارم و بعدازظهرها با یک گروه جالب، کارمیکنم. داستان ازاینقرار است که قراربود بعد از فراغتاز تحصیل، آرام آرام به فعّالیّت در بخش خصوصی برگردم ولی چندماه قبل از پایان تحصیلاتم، به تقاضای مُسِرّانۀ یکی از صمیمیترین دوستانم، مجبور به شرکت در جلسۀ کوچکی بهاتّفاق مدیرعامل یک شرکت فامیلی شدم. توی اون جلسه از ایدههایشان خوشمآمد و تصمیمگرفتم به اونها و خصوصاً دوستم کمککنم؛ ولی نمیخواستم همکارشان و یا سهامدار اون شرکت بشم. دوستِ من شرطی برای همکاری با اونها گذاشتهبود و آن چیزی جز حضورِ من در جمع ایشان نبود! خیلی سعیکردم مستقیماً درگیر این جریاننشوم ولی منطق و مرامِ آنها من را جذبکرد و دستآخر سهامدار و پرسنل بعدازظهر اونها شدم.
این شرکت، یک تعاونی چندمنظوره هست و من و دوستم داریم بخش خدمات کامپیوتریش را راهمیاندازیم. درحالِحاضر، به شکل یک فروشگاه بزرگ فعّالیّت داره ولی درحقیقت گسترۀ وسیعی را در عرصۀ فعّالیّتهای اقتصادی براش پیشبینیکردیم. بهسرعت و خیلی سخت داریم کارمیکنیم و بحمدالله تونستیم در تولید اوّلین نرمافزارمون، از آخرین استانداردهای روز دنیا استفادهکنیم. رویهمرفته خوب جلورفتیم ولی کاشکی میشد صبحها سَر اون کارم نَرَم! اونوقت میتونستم تمام توانم را روی بخش خصوصی بزارم. آخه می دونی؛ اگه اینجا بتونه یک درآمد تضمینشده و خوبی را برام بهاَرمغانبیاره، از اون شرکت خارجمیشم. هنوز درآمد این شرکت نوپامون اونقدرا نیست و نمیتونم این ریسک را بپذیرم. باورکن خیلی کارمیکنیم. توی سختترین شرایط، بهفکر «آب» میاُفتم. دائماً راهنمائیهای اون را بیادمیارم. همواره سعیمیکنم خودم را شایستۀ وجود عزیز و فروتن اون بکنم. باید برَم اون پائینپائینها؛ اونجائی که آب بعد از گذر از همۀ پستی و بلندیها، در اونجا مَأمن مییابد. اون فروتنترین موجودی است که من در بین مخلوقات خداوند دیدهام. موجودی که منشأ حیات و عشق است و امّید با او معنیپیدامیکنه، همیشه دربین همگان و در هر وضعیّتی، پائینترین مَسنَد را بَرمیگزینه. اِنگارنَهاِنگار که از آسمان مُحبّت، باریده و از اون بالابالاها آمده. این یعنی اخلاص، یعنی زیبائی سیرَت، یعنی....
شعرها
مدّتها بود که در درس و مشق و کار گرفتارآمده و حتّی از موهبت آهنگ و موسیقی محرومشدهبودم. حالا که کمی فکرم آزادترشده، محرّکهای اَطرافم را بهتر درکمیکنم. اینبار و بعداز سپریشدن اینهمه مدّت، بهشکل عجیبی میتونم دوباره و همچون گذشته، علاوه بر ریتم موسیقیی که بهگوشم میخورد، به متن شعر ترانه که توسّط خواننده بهمراه آهنگ اِجراءمیشود نیز توجّهکنم. چیزی که مدّتها ازدستدادهبودم! دوتا ترانه شنیدم که متن شعرشون را به «آبِ»عزیزم تقدیممیکنم. مشکلش اینه که شاعر این ابیات را نمیشناسم و بهتراست درهنگام اشاره به اینگونه اَشعار، یادی از شاعر و خواننده بکنیم. من نام هیچیک را نمیدانم:
«برگزیدهای از ترانۀ «فدای تو چِشام» بهصدای امین حبیبی(همایون)»:
دارم دِقمیکنم، تحمّلندارم
دیگه خستهشدم ، دارم کَممیارَم
دِلَم تنگشده و دیگه ناندارَم
همش فکرِ تواَم ، هَمَش بیقرارَم
دیگه اَشکی بَرام نمونده که بخوام بَرات گریهکنم، فدای تو چشام
دلم داره واسهتو پَرپَرمیزنِه
تو رفتی و هنوز خیالِت با مَنِه
بدون تو کُجا برَم، کنارِ کی بشینم؟
تو چشمای کی خیرهشَم، خودم رو توش ببینم؟
تو که نیستی، بهکی بگم چشاشو روم نبنده؟
بهکی بگم یِکم نازَم کُنِه کِه بِهِم نَخَندِه؟
بدونِه تو با کی حَرفبزنم، دَردِتبهجونم
تو این دنیا بهعشقِ کی، بهشوقِ کی بمونم؟
بهجونِه چشمات از تموم این زندگی سیرَم
تو که نیستی هَمَش آرزو میکنم بمیرَم
«برگزیدهای از ترانۀ «چِشمات» بهصدای مهرنوش»:
تو که چشمات خیلی قشنگِه
رنگِ چشمات خیلی عجیبِه
تو که اینهمه نِگاهِت، واسِه چشمام گرم و نجبیه
تو که چشمات خیلی قشنگِه
رنگِ چشمات خیلی عجیبه
تو که اینهمه نِگاهِت واسه چشمام گرم و نجبیه
میدونستی که چشات شکلِ یه نقّاشیه که، تو بچّگی میشه کشید؟
میدونستی یا نه؟
میدونستی که تو چشمای تو، رنگین کمون و میشه دید؟
میدونستی یا نه؟
میدونستی که نموندی
دلم و خیلی سوزوندی
چشات و ازم گرفتی، من و تا گریه رسوندی
میدونستی که چشامی، همۀ آرزوهامی؟
میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی؟
میدونستی همۀ آرزوهام واسِۀ چشم قشنگِ تو پَروندم، رَفتِش؟
میدونستی یا نه؟
میدونستی که جَوونیم و واسِه چشمِ عَجیبِ تو سوزوندَم، رفتش؟
میدونستی یا نه؟
میدونستی که نموندی
دلم و خیلی سوزوندی
چشات و اَزَم گرفتی، مَنو تا گِریه رَسوندی
میدونستی که چشامی همۀ آرزوهامی


